رقص سکون به آوای سکوت

 
Sad But True
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
 

طی ٢۴ ساعت گذشته من بازیچه احساساتی شدیدا بهم پیچیده بودم!
واسه همین حس کردم بیام یکم قصه تعریف کنم!
نه اینکه الان حالم بده یا چیزی شبیه به این!
صرفا اینجوریه و هست و چیز خاصی نیس! در عین اینکه هست!

این قصه یکم پیش زمینه لازم داره: (پس اینجوری شرو میکنم!)

من آهنگسازم! و اللبته نوازنده!
کلا سبک من به دو دسته تقسیم میشه!

یکی کارایه شخصیمه که اکثرا DarkWave یا Ambient-Atmospheric و در بعضی موارد مهدود Avant-Garde Metal هستن

کارای دیگم کارا یی ان که با بندم انجام میدم و تماما Extreme Metal هستن از Thrash گرفته تا Black

حالا اینکه چرا اینارو گفتم, با اینکه تمام هدفم این بود بلاگی داشته باشم برای عده ای ناشناس از طرف آدمی ناشناس, بعدا تو نوشته متوجه میشین!

پشیمون کردم ادامه بدم نوشترو شایدم آخر شب دوباره اومدم و ادامشو نوشتم

صرفا الان اینو میگم که کل بعد از ظهرمو تو یه کافه به صرف قهوه ایرلندی که ویسکی ای بد طعم توش داشت و کتابی بدون اسم خوندن و یکی دوتا سیگار کشیدن گذروندم
و با اینکه از وقتم لذت بردم حس خنثی ای بهش دارم!...


 
comment نظرات ()
 
 
Chasin The Butterfly
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
 

حق با تو بود نازنین!

تمام زندگی ما دنبال کردن پروانهاست!

و هربار دست آخر جایی که هیچ نمیشناسیمش
پروانه رو گم میکنیم و
سرگردون میشیم!

به پروانه که نمیرسیم هیچ!
تو ناکجا آبادی غریبم گم میشیم!

ولی مگه کلا اینکار رو برای هیجان نمیکنیم؟
چه هیجانی از این بیشتر؟

پروانه بعدی-ه من کو؟
بچرخ تا بچرخم!


 
comment نظرات ()
 
 
The Game Of The 17th
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
 

دستت رو گرفتم ولی چیزی جز دستت رو حس نمیکردم!

پس با اسمت بازی کردم!

همون شب فهمیدم نتیجه میشه ٢٠!

 گفتم شاید واسه همین بود که همیشه ٢٣ بار دوستت داشتم!

شایدم واسه این بود که حدودا ١١۵ کیلومتر ازت دور بودم!

 

در نهایت همه چیز یک عدد محسوب میشه!

اینم یک راهنمایی برای تو:

٢٣ <= ٣+٢ = ۵ = ۴+١ = ٠+٣ + ١ + ۵+١ + ١+٣


 
comment نظرات ()
 
 
When U Go On Down The Road...
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
 

دارم قدم میزنم.
باید دم غروب باشه چون سایم بیشتر شبیه سایه یه زرافه س!

یه دفه سایم شروع میکنه بازی در آوردن!
اینور اونور میره!
دراز میشه!
کوتاه میشه!
میپیچه به خودش!

حدس میزنم خورشید داره سامبا میرقصه!
یحتمل دلش گرفته!

نگاش نمیکنم که خجالت نکشه!

با خودم لبخندی میزنم و غروب میکنم!


 
comment نظرات ()
 
 
The Dark I Walk You Through
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
 

تنها چیزی که نبودیم بازیگر بود که آنهم شدیم!

خدا را چه دیدی, شاید فردا روز فرخنده ای باشد!

اشکهایت را نگاه دار که اگر نبود, فردا چشمان خشک زیبایی ندارند!


 
comment نظرات ()
 
 
But That Was Just A Dream...
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
 

فردا عصر ساعت 5.5 همه خیابونا یه دفه خالی میشن!
نه ماشینی ,نه آدمی!

بعد من میرم پیاده روی و یکمم اطراف محله پرواز میکنم!

شایدم یکم پشت چراغ قرمز رقصیدم!...


 
comment نظرات ()
 
 
Brave New World
نویسنده : Atharnus Raven - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
 

بعضی اوقات هست که چیزی دردناک جلوی روت-ه
و تو باید با لبخند نگاهش کنی!
بقیه ش بماند که کلا قضیه چیه!

مهم اینه این یه آرزو رو بعلاوه خیلی آیه دیگه میتونم با خودم ببرم یه جایی!...

آخرین خط کتاب نوشته بود:
و اینجا بود که فهمیدم در آخر هم برده ای بودم در زنجیرهای دنیای دلیر مدرن.


 
comment نظرات ()